تبليغاتX
اشک دل

اشک دل

وبلاگ مداح اهل بیت علیهم السلام کربلایی مهدی نظری

تقدیم به بهترین مادر دنیا خدا مادراتونو براتون نگه داره

شراب کوثری

لطف چشمان توست حيدري ام

بانگاه تو از بدي بري ام

آمدم محض گفتن تبريك

بادل عاشق كبوتري ام

فكر كردم كه زود آمده ام

بعدديدم گداي آخري ام

از ازل تاهميشه مادر جان

مست از اين شراب كوثري ام

در رواياتمان نوشته شده

گفته اي تابهشت مي بري ام

تو اگر مادر زمين هستي

پس منم تا هميشه مادري ام

زير اين سقف چادرت يك عمر

سخت مشغول كار نوكري ام

نوكري تو كاروبار من است

مايه ي فخرو اعتبار من است

در نگاهت نبي خدا راديد

درقنوت تو ربنا را ديد

بهر تبريك جبرئيل آمد

دست برسينه انبيا را ديد

پدرت پشت درب خانه تان

باگل وهديه مرتضي را ديد

آسمان و زمين پر از گل شد

تاكه روي گل شماراديد

پابروي زمين زدي وجهان

مادر شاه كربلا راديد

چادرت راتكاندي و خورشيد

زير پايت ستاره ها راديد

آنقدر در حجاب بودي كه

ماه در چادرت حياراديد

تاابد سايه گستري مادر

همه عشق حيدري مادر

تالبانت به مادرت خنديد

بندگان را خداي تو بخشيد

چادرت راكه دوخت دست ملك

باقي اش رابه روي كعبه كشيد

مصطفي جاي نقل روي سرت

تكه هاي ستاره مي پاشيد

هر كجامصطفي نظر مي كرد

رد پاي فرشته را مي ديد

ناگهان باملائك آهسته

گفت آرام دخترم خوابيد

باز قنداقه را بغل كردو

گونه ات رابه خنده مي بوسيد

مثل آن لحظه اي كه درمعراج

ازسرشاخه سيب سرخي چيد

بوي ياس تو برمشام آمد

باز خورشيد روي بام آمد

آفتاب قديم دنيايي

مادر مهربان بابايي

تاهمين قدر ازتو مي گويم

در دوعالم فقط تو زهرايي

تاتو هستي غمي نمي ماند

روز محشر شفيعه مايي

اي پناه امام اول ما

ذوالفقار علي اعلايي

باوجودي كه مادري اما

در كرامت چقدر آقايي

بسكه مديون دستهاي توام

از كنارت نمي روم جايي

مرتضي تكيه گاه احمد بود

پس توهم تكيه گاه مولايي

روزمحشركه مي شودمادر

چقدر مي شوي تماشايي

توخودت شافعي ولي آنجا

حامل دستهاي سقايي

مي رسد نغمه اي زسوي خدا

فاطمه تابهشت مي آيي؟

آنقدر خوب ومهربان هستي

باز هم فكر شيعيان هستي

ماه بي جلوه ي رخت تار است

كاردنيا بدون تو زار است

يوسف مصري ازهمان اول

سركويت غلام دربار است

از كرامات دست باكرمت

به شما عالمي بدهكار است

چادرت  شهر رامسلمان كرد

از حديثش جهان خبر داراست

مادر من مواظب خود باش

در مدينه حسود بسيار است

تكيه گاه هميشه ي حيدر

شوهرت بي تو بي علمدار است

روضه اي كه گرفته جانم را

روضه ي سخت درب وديوار است

دل دنيا گرفت از آهت

اي به قربان صورت ماهت

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/22ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط مهدی نظری  | 

 

این پهلوان با وفا آخر زمین خورد

قطعا در آن ثانیه که اکبر زمین خورد

 

من که شنیدم تیر تا بر مشک او خورد

از شرم  روی مادر اصغر زمین خورد

 

هرگز نمی فهمم چنین مرد رشیدی

با آن همه هیبت چرا با سر زمین خورد

 

افتاد پای فاطمه از روی مرکب

انگار در محراب خود حیدر زمین خورد

 

افتادن بی دست بد دردی ست والله

لشکر که دید او از همه بدتر زمین خورد

 

بر غیرتش بر خورد زینب را ببیند

از فکر این طفلان بی معجر زمین خورد

 

وقتی زمین افتاد آنجا خوب فهمید

که حضرت زهراچگونه بر زمین خورد

 

وقتی علمدار حرم از اسب افتاد

دیدند بین خیمه یک خواهر زمین خورد

 

صد مرتبه از نیزه ها افتاد عباس

هر دفعه که افتاد یک دختر زمین خورد

 

چون قصه دستان او فهمید مادر

میگفت که چشمش زدند آخر زمین خورد

 

مهدی نظری

 

+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/15ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط مهدی نظری  | 

توحال وهوای خانه بی مادر

دوتاکار برای بعداز شهادت بی بی نوشتم که خالی

ازاشکال نیست ممنون میشم نظربدید.

عزاداریتون قبول

(((عصای علی)))

رفتی علی بدون تو بی بال وپر شود؟

بعداز تو کیست تاکه برایم سپر شود؟

الان مغیره آمد ازاینجا عبور کرد

می خواست تادوباره حسن خونجگر شود

یادم نمی رود که همه داد می زدند

طوری لگد بزن که علی بی پسر شود

رنجی کشیده ای که خودم دانم وخودت

رفتی بدون اینکه کسی باخبر شود

حالا برای نبش مزار تو آمدند

تازخم کاری جگرم بیشترشود

زهراقرار بود بمانی کنارمن

نه اینکه بی تو  شوهر تو دربدر شود

این ذوالفقار بی تو برایم عصاشده

رفتی که ذوالفقار علی بی اثرشود

***********

(((سهم گلوی حسین)))

رفتی میان غصه مراجاگذاشتی

مارادر اوج غم تک تنهاگذاشتی

برداشتی توبار خودت رازبسترو

آن رابروی شانه بابا گذاشتی

یادم نمی رودبخدا لحظه ای که تو

بایاعلی به آتش درپاگذاشتی

مادر لباس محسن خود رانبرده ای

آن رابه زیربالش خود جاگذاشتی!

این یادگاری ات جگرم راکباب کرد

دربین شانه موی خودت راگذاشتی

گفتم که چار ساله کجا مادری کجا

این کار رابرای اماگذاشتی

آن بوسه ای که سهم گلوی حسین بود

آخربرای زینب کبری گذاشتی

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/09ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط مهدی نظری  | 

چشمهای تار

بی توبرای حیدرکرار سخت است

وقتی که درخانه نباشد یارسخت است

تقسیم کارت رابه من بسپار زهرا

بااین تن مجروح قطعاً کارسخت است

ازرفتنت حرفی نگو خیلی جوانی!

جان حسن دست ازسرم بردار، سخت است

باقی پیراهن بماند صبح فردا

سوزن زدن باچشمهای تارسخت است

خواهی که برخیزی خودم می دانم این را

اینبارهم بی شانه ی دیوار سخت است

هربار که رد می شوم از درب خانه

جان تو زهرا دیدن مسمار سخت است

این زخم بازومثل بازو بند گشته

شانه به موی زینبت هربارسخت است

این شهردیگرجای ماندن نیست چونکه

طعنه شنیدن هاسربازار سخت است

بالرزش دست تو می لرزد تن من

حرفی نمی گویی همین بسیار سخت است

هرکس که آمد دیدنت بادخترت گفت:

خیلی پرستاری ازاین بیمار سخت است

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/02ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط مهدی نظری  | 

شکستن در

این فتنه هازداغ پیمبرشروع شد

ازصحنه ی شکستن یک درشروع شد

وقتی چهل نفر به درخانه می زدند

دردشدیدپهلوی مادر شروع شد

می خواست تادفاع کندازعلی،ولی!

باران تازیانه به کوثرشروع شد

پادرمیان گذاشت غلاف وبهانه شد

تاخون سرخ بال کبوتر شروع شد

افتادکنج بسترودیگرمریض شد

ازاین به بعد،روضه ی دخترشروع شد

دستی رسیدوصورت مادرکبودشد

اینبارروضه ازسوی دیگرشروع شد

چندیست روی مادرخودراندیده ام!

دیگربهانه های برادرشروع شد

کم بود داغ محسن وازهرکجای شهر

زخم زبان وطعنه به حیدرشروع شد

وقتی امان فاطمه رازخم هابرید

دیگروصیٌت شب آخرشروع شد

جای کفن به بی کفنی پیرهن رسید

تادرد روضه هادوبرابرشروع شد

درقتلگاه سینه زنان دیدمادری

سرمی بُرندوخنده لشگر شروع شد

چشم طمع به پیرهن پادشاه خورد

دراوج روضه غارت پیکر شروع شد

این روضه هاتمام شدوروضه ای جدید

اینباربااسیری خواهر شروع شد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/01/20ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط مهدی نظری  | 

اشعار فاطمیه

 

چشمان تارم طاقت دیدن ندارد

جادارد از این صحنه عالم جان سپارد

مادر میان آتش افتاده خدایا

کاری کن این لحظه کمی باران ببارد

**

بابا مگر که میشود این در نسوزد

من سعی کردم سوره کوثر نسوزد

اما دوباره آتش در گر گرفته

بابای من کاری بکن مادر نسوزد

**

مادر بیفتد کنج خانه درد دارد

این گریه های مخفیانه درد دارد

میخواست برخیزد ز جایش باز افتاد

جای غلاف و تازیانه درد دارد

**

پدرم بود ولی مادر ما سیلی خورد

به گمانم که رخ شیر خدا سیلی خورد

پنج انگشت که به صورت او خورد نوشت

گوئیا پنج تن آل عبا سیلی خورد

 

مهدی نظری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/16ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط مهدی نظری  | 

اشعار فاطمیه

 

بوی گلاب

 

تنی که سوخته باشد به آب حساس است

چنین تنی به رخ آفتاب حساس است

 

مریض نیمه شب از سوز درد می نالد

اگرچه خواب ندارد به خواب حساس است

 

کسی که دلخوشی اش کنج بستر افتاده

سلام اگر بدهد بر جواب حساس است

 

تمام چادر مادر به کوچه خاکی شد

به خاک چادر او بوتراب حساس است

 

کسی که پشت در خانه در خطر بوده

به آتش و به در و اضطراب حساس است

 

همیشه پنجه دست شکسته مادر

به وزن دسته این آسیاب حساس است

 

اگرچه سوخت ولی چادرش نیفتاده

یقین که مادرمان بر حجاب حساس است

 

پس از گلی که میان فشار در بوده

علی همیشه به بوی گلاب حساس است

 

وجبرئیل که بیت علی بهشتش بود

به خانه و به بنای خراب حساس است

 

مهدی نظری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/16ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط مهدی نظری  | 

اشعار فاطمیه

 

شهیده

 

یاسی که شاخه اش به دو ضربه بریده شد

افتاد بر زمین و دوباره کشیده شد

 

آه از نهاد عرش خدا هم بلند شد

وقتی که غنچه با گل از این باغ چیده شد

 

مادر که رفت پشت در خانه ایستاد

یک مرتبه صدای شکستن شنیده شد

 

شعله کشید از درمان آتشی و بعد

این روضه های کرب و بلا آفریده شد

 

از این طرف که دست ید الله بسته شد

قد چو سرو مادر از آن سو خمیده شد

 

هنگام بردن علی از آستان در

یک قطره خون به روی عبایش چکیده شد

 

دستی نوشت فاطمه چندی مریض شد

اما کسی نگفت که زهرا شهیده شد

 

طاقت میاورید بگویم برایتان

هنگام غسل پهلوی مادر چه دیده شد؟

 

بازو کبود سینه کبود و بدن کبود

از فرط گریه چشم حسین و حسن کبود

 

مهدی نظری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/16ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط مهدی نظری  | 

اشعار فاطمیه

 

اصابت مسمار

 

عزیز من چه شده دست بر کمر داری

گذشته نیمه ای از شب هنوز بیداری

 

دوباره پیرهنت پر ز خون شده مادر

برای شستن این جامه درد سر داری

 

دعا نکن اجلت زودتر از من برسد

فقط بگو چه کنم تا که دست برداری

 

سه ماه گوشه این خانه بستری هستی

سه ماه میشود اما هنوز بیماری

 

اگرچه زخم تو را شسته ام ولی انگار

به باغ پیرهنت باز لاله میکاری

 

به یاد محسن خود باز میروی از حال

زیاد فکر نکن مادرم نکن زاری

 

تن تو آب شده بی رمق شده اما

هنوز عین سپاه علی علمداری

 

همین که قوت قلب پدر شدی کافیست

نیاز نیست بگیری به دوش خود باری

 

سه ماه میگذرد از اصابت مسمار

ولی دوباره از این زخم خون شده جاری

 

مهدی نظری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/16ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط مهدی نظری  | 

اشعار فاطمیه

 

طعم آتش

 

ای مادری که طعم آتش را چشیدی

ای مادری که محسن خود را ندیدی

 

من زینبم پاسخ بده با این همه زخم

از خانه تا مسجد چگونه می دویدی

 

شرمنده شد حتی غلاف از بازوی تو

وقتی کمربند علی را میکشیدی

 

وقتی پدر را سوی مسجد میکشاندند

خود را کشاندی بر زمین اما رسیدی

 

میخواستی نفرین کنی اما نکردی

وقتی که بالای سر او تیغ دیدی

 

دور علی پروانه سان می گشتی اما

شکوه نکردی هر قدر طعنع شنیدی

 

او از نگاه تو خجالت میکشید و

تو از نگاه او خجالت میکشیدی

 

با این همه گل زخم و با آن چشم تر

باز تو کوثر جاری قرآن مجیدی

 

پهلو به پهلو میشوی و در تن

سر باز کرده باز هم زخم جدیدی

 

تو آنقدر فکر امامت بوده ای که

آتش گرفتن را به جان خود خریدی

 

مهدی نظری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/16ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط مهدی نظری  | 

شعر فاطمیه

 

پر آخری

 

آتش افروخته و مادری افتاده زمین

در بر دیده از خون تری افتاد زمین

 

پشت در بود ولی پشت ولی بود یقین

ناگهان مادر و بعدش دری افتاد زمین

 

هیچکس فکر نمیکرد که سیلی بخورد

گوئیا حیدر و پیغمبری افتاد زمین

 

تا که آتش به سر چادر او پنجه کشید

با دو تا ضربه پر آخری افتاد زمین

 

بی حیا دید علی را و به طعنه میگفت:

خوب شد فاطمه آخر سری افتاد زمین

 

روزها طی شد و مسمار چونان تیری شد

خورد بر حنجره و پیکری افتاد زمین

 

کاش میشد که دگر قصه به پایان برسد

از فراز سر یک نی سری افتاد زمین

 

اینکه عباس سر نیزه سرش می افتاد

از سر دخترکی روسری افتاد زمین

 

دختری از سر یک ناقه زمین خورد ولی

گوئیا پشت دری مادری افتاد زمین

 

مهدی نظری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/16ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط مهدی نظری  |